برای تمام ندا های سرزمینم
آن شب باران آمد
تو در خانه نبودی
زیر باران مانده بودی
بوی خاک تمام شهر را گرفته بود
من می دانستم زیر باران چتر نداری
تمام دکترها فردا تو را جواب می کردند
من تب کرده ام
اما تو انگار تمام سرمای زمستان را گرفته ای
درست در ابتدای تابستان
باران آمده بود
تمام صورت تو را گِل پوشانده بود
فردا تمام شهر عطر گُل های تو را می شناسد
تمام شهر خواب تو را می بیند.
2/4/1388
کفر در زمین باقی می ماند اما ظلم هرگز
23 06 2009دیدگاهها : 3 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, سردرد, شعر, شعرهای خودم
18 02 2009
نه هرگز
هرگز هیچ کس چنین خطری به چنان خاطره ای را تاب نیاورد
که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان به زشتی ها می افزاید
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
برچسبها: فرهاد
دستهها : خودمونی, شعر
خواهر سلام-محمد علی بهمنی
11 02 2009دوستان سلام.ديشب داشتم غزل زيباي «خواهر سلام» محمد علي بهمني را مي خوندم، حيفم اومد که شما هم زمزمه نکنيد
دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام!باغزلي نيمه آمدم-
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
مي خواهم اعتراف کنم:هر غزل که ما –
با هم سروده ايم – جهان کرده از برش
خواهر ! زمان ، زمان برادر کشي است باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
- شعري که دوست داشتي از خود رهاترش
دريا سکوت کرده و من حرف مي زنم
حس مي کنم که راه نبردم به باورش
دريا!من ام، همو که به تعداد موجهات-
با هر غروب، خورده بر اين صخره ها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها-
خون مي خورند-از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش
دريا، سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه اي، از قهر خواهرش
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: محمد علی بهمنی
دستهها : شعر
عجله ای در کار نیست
7 02 2009عجله اي در کار نيست
هميشه مي توان اين آخرين برگ را ورق زد
مي توان اين تقويم به دار کشيده را پايين آورد
و با شکوه هرچه تمام تر
يکسال را به درون سطل انداخت
و فرياد کشيد
سلام سال جديد .
عجله اي در کار نيست
مي توان تمام روز
سال جديد را نگاه کرد
و براي شکوفه ها از سرمايي که در راه است سخن گفت
تمام خيابان را با غرور مي توان پياده رفت
و در پايان روز
در اتاق مي توان تمام شب را گريست
براي سالي که گذشته است
و مويي که هرگز سياه نخواهد شد
هرگز عجله اي در کار نيست.
19/بهمن/1387
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک شعر برای یک دوست
1 02 2009این شعر به سعیده تقدیم شد، بخاطر تمام مهربانی هایش.با آرزوی بهترین ها
مي خواهم عبور کنم از تمام خيابان هاي دنيا
سر به هوا
سر به ابرها بسپارم
گوشه ذهنم هميشه سبز باشد
مي خواهم عبور کنم
مي خواهم آن سوي خيابان باشي
باران ببارد
چترم را باز کنم
زمين را زير چترمان بگيريم
مهرباني را دوره کنيم.
13/بهمن/1387
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
همه چي از ياد ادم ميره غير يادش كه هميشه يادشه
17 01 2009هنوز صدای حسین پناهی تو گوشمه:
همه چي از ياد ادم ميره غير يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سؤال كبوتر با پاي من راه ميرفت
جيرجيرك با گلوي من ميخوند
شاپرك با پر من پر ميزد
سنگ با نگاه من برفو تماشا ميكرد
مست ميكردم من با زنبوراز گس عطر گل بابونه
سبز بودم در شب رويش گلبرگ پياز
هاله بودم در صبح
گرد چتر گل ياس
گيج ميرفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
نور بودم در روز سايه بودم در شب
خود هستي بودم
روشن ورنگي و مرموزودوام
من عفريته مرا افسون كرد
مرا از هستي خود بيرون كرد
راز خوشبختي ان سلسله خاموشي بود خود فراموشي بود
چرخو چرخيدن خود با هستي
حذر از ديدن خود در هستي
حلقه افتاد پس از طرح سؤال
ابدي شد قصه ي هجرو وصال ادمي مانده واماو محال
بيكرانست دريا كوچكه قايق من
تو كجاي نازي عشق بي عاشق من
سردمه مثل يه قايق يخ كرده رو درياچه يخ يخ كردم
عين اغاز زمين
زمين…………..
يه كسي اسم منو گفت؟
تو منو صدا كردي يا جيرجيرك اواز ميخواند؟
جيرجيرك اواز ميخواند
تشنته اب ميخواي؟
كاشكي كه تشنم بود……………
گشنته نون ميخواي؟
كاشكي كه گشنم بود………………
سردمه
خوب برو زير لحاف صد لحافم كممه
آتيشو علو كنم؟
ميدوني چيه نازي…..
تو سينم قلبم داره يخ ميزنه اونوقت تو سرم كوره روشن كردن
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
برچسبها: حسین پناهی
دستهها : خودمونی, شعر
10 01 2009
سلام.خیلی وقتها اتفاقاتی برای آدم می افته که باورشون سخته.وقتی چند سال پیش یکی از شعرهام را که خیلی وقت پیش تر نوشته بودم برام بدل به واقعیت شد هیچ وقت فکر نمی کردم که این رویه ادامه داشته باشه.اما حالا این امروز با یکی از کارهام مواجه شدم که یه کم می ترسونم.تجسم شعری که سال 85 نوشته بودم برام سخته.اما حالا امروز که این درد قدیمی داره شکستم می ده و مجبورم تن به تیغ بدم باید کارهایی خودم را جم و جور کنم.ترسناکه اما انگار چاره ای ندارم.
در انتهای راهرو
دری سفید
با دو چشم بزرگ گرد
که آنسوی جهان را با اضطراب می پائید.
در آنسوی در
آغوش گرم زمین
و پرنده ای که به آسمان دل داده بود.
اردی بهشت/85
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
3 01 2009
سلام.
دیشب بعد از ماهها شروع کردم به نوشتن .توی یه هوایی که خودم هم دوست دارم سه کار نوشتم که یکی از اونها داره ادیت میشه و البته شاید هیچ وقت هم نشه توی مکان عمومی نوشت یا خوندش.نمی دونم .به خودم میگم بزار حالا ادیت بشه …پس تا بعد.فعلا یکی از اونها را پایین می نویسم.
زمانی باغچه گل داشت
در تمام فصل تابستان
هر روز می توانستی
شاخه ای را هدیه بدهی
و باغچه هرگز غمگین نمی شد.
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک شعر قدیمی
3 01 2009آیا درخت زیتون پیر
دوباره به بار خواهد نشست؟
پدرم می گوید
در آن سوی دیوارهای حائل
مردمان در ظلمات مطلق دلهایشان
ستاره ای کاغذی
بر بلندای آسمان چسبانده اند.
حالا می فهمم
وقتی آدم های آهنی
سوار بر اسب های آهنی
از آن سوی دیوارهای بلند
به جانب کوچه های ما می آیند
تنها
به جست و جوی ستاره های کودکی امان هستند
و پاسخ
سنگی است ،
هر چند کوچک ،
اما بی شک
مقدس تر از هر سنگی
که پدرانمان در جمرات پرتاب کردند.
آه
درخت زیتون پیر
براستی آیا تو آخرین بازمانده از قبیله ای خوشبخت هستی؟
ای کاش ،
ای کاش به بار می نشستی
تا پاسخ تمام کاخ های زیتون نشان
تو را نمی خواهمت باشد.
تیر/83
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک تقدیم
13 12 2008برای کسی که انگیزه جنگیدن است و مهربانی ست استوار.کسی که خودش می داند چقدر دلم برایش تنگ است.
سایه ات را بگو بیاید
بیاید کنار همین خورشیدِ همیشه رو بهِ غروب دراز بکشد
سایه ات را بگوً
روی این شنهایِ انتهایِ زمینً
روی دست های مهربانِ مادرانمان
دراز بکشد
خواب ببیند.
من آشنایانِ بسیاری را می شناسم
من بسیاری از آشنایانِ کوچه باغ های روبه اردی بهشت را می شناسم
من تو را می شناسم
بانو
سایه ات را بگو بیاید
بانو
من خسته ام
می خواهم روی همین شنها
همینجا آرام بخوابم.
20/شهریور/87
دیدگاهها : 5 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
