برای تمام ندا های سرزمینم
آن شب باران آمد
تو در خانه نبودی
زیر باران مانده بودی
بوی خاک تمام شهر را گرفته بود
من می دانستم زیر باران چتر نداری
تمام دکترها فردا تو را جواب می کردند
من تب کرده ام
اما تو انگار تمام سرمای زمستان را گرفته ای
درست در ابتدای تابستان
باران آمده بود
تمام صورت تو را گِل پوشانده بود
فردا تمام شهر عطر گُل های تو را می شناسد
تمام شهر خواب تو را می بیند.
2/4/1388
کفر در زمین باقی می ماند اما ظلم هرگز
23 06 2009دیدگاهها : 3 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, سردرد, شعر, شعرهای خودم
عجله ای در کار نیست
7 02 2009عجله اي در کار نيست
هميشه مي توان اين آخرين برگ را ورق زد
مي توان اين تقويم به دار کشيده را پايين آورد
و با شکوه هرچه تمام تر
يکسال را به درون سطل انداخت
و فرياد کشيد
سلام سال جديد .
عجله اي در کار نيست
مي توان تمام روز
سال جديد را نگاه کرد
و براي شکوفه ها از سرمايي که در راه است سخن گفت
تمام خيابان را با غرور مي توان پياده رفت
و در پايان روز
در اتاق مي توان تمام شب را گريست
براي سالي که گذشته است
و مويي که هرگز سياه نخواهد شد
هرگز عجله اي در کار نيست.
19/بهمن/1387
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک شعر برای یک دوست
1 02 2009این شعر به سعیده تقدیم شد، بخاطر تمام مهربانی هایش.با آرزوی بهترین ها
مي خواهم عبور کنم از تمام خيابان هاي دنيا
سر به هوا
سر به ابرها بسپارم
گوشه ذهنم هميشه سبز باشد
مي خواهم عبور کنم
مي خواهم آن سوي خيابان باشي
باران ببارد
چترم را باز کنم
زمين را زير چترمان بگيريم
مهرباني را دوره کنيم.
13/بهمن/1387
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
10 01 2009
سلام.خیلی وقتها اتفاقاتی برای آدم می افته که باورشون سخته.وقتی چند سال پیش یکی از شعرهام را که خیلی وقت پیش تر نوشته بودم برام بدل به واقعیت شد هیچ وقت فکر نمی کردم که این رویه ادامه داشته باشه.اما حالا این امروز با یکی از کارهام مواجه شدم که یه کم می ترسونم.تجسم شعری که سال 85 نوشته بودم برام سخته.اما حالا امروز که این درد قدیمی داره شکستم می ده و مجبورم تن به تیغ بدم باید کارهایی خودم را جم و جور کنم.ترسناکه اما انگار چاره ای ندارم.
در انتهای راهرو
دری سفید
با دو چشم بزرگ گرد
که آنسوی جهان را با اضطراب می پائید.
در آنسوی در
آغوش گرم زمین
و پرنده ای که به آسمان دل داده بود.
اردی بهشت/85
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
3 01 2009
سلام.
دیشب بعد از ماهها شروع کردم به نوشتن .توی یه هوایی که خودم هم دوست دارم سه کار نوشتم که یکی از اونها داره ادیت میشه و البته شاید هیچ وقت هم نشه توی مکان عمومی نوشت یا خوندش.نمی دونم .به خودم میگم بزار حالا ادیت بشه …پس تا بعد.فعلا یکی از اونها را پایین می نویسم.
زمانی باغچه گل داشت
در تمام فصل تابستان
هر روز می توانستی
شاخه ای را هدیه بدهی
و باغچه هرگز غمگین نمی شد.
دیدگاهها : ۱ دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک شعر قدیمی
3 01 2009آیا درخت زیتون پیر
دوباره به بار خواهد نشست؟
پدرم می گوید
در آن سوی دیوارهای حائل
مردمان در ظلمات مطلق دلهایشان
ستاره ای کاغذی
بر بلندای آسمان چسبانده اند.
حالا می فهمم
وقتی آدم های آهنی
سوار بر اسب های آهنی
از آن سوی دیوارهای بلند
به جانب کوچه های ما می آیند
تنها
به جست و جوی ستاره های کودکی امان هستند
و پاسخ
سنگی است ،
هر چند کوچک ،
اما بی شک
مقدس تر از هر سنگی
که پدرانمان در جمرات پرتاب کردند.
آه
درخت زیتون پیر
براستی آیا تو آخرین بازمانده از قبیله ای خوشبخت هستی؟
ای کاش ،
ای کاش به بار می نشستی
تا پاسخ تمام کاخ های زیتون نشان
تو را نمی خواهمت باشد.
تیر/83
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : شعر, شعرهای خودم
یک تقدیم
13 12 2008برای کسی که انگیزه جنگیدن است و مهربانی ست استوار.کسی که خودش می داند چقدر دلم برایش تنگ است.
سایه ات را بگو بیاید
بیاید کنار همین خورشیدِ همیشه رو بهِ غروب دراز بکشد
سایه ات را بگوً
روی این شنهایِ انتهایِ زمینً
روی دست های مهربانِ مادرانمان
دراز بکشد
خواب ببیند.
من آشنایانِ بسیاری را می شناسم
من بسیاری از آشنایانِ کوچه باغ های روبه اردی بهشت را می شناسم
من تو را می شناسم
بانو
سایه ات را بگو بیاید
بانو
من خسته ام
می خواهم روی همین شنها
همینجا آرام بخوابم.
20/شهریور/87
دیدگاهها : 5 دیدگاه »
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
تنهایی
10 12 2008سکوت خانه را باور می کنم
با لیوانی از چای داغ به اتاق می روم
آرام بر صندلی رو به آفتاب پائیزی می نشینم
از پشت پنجره
برای برگهای رها در باغ
از زمستانی که در راه است سخن می گویم
و برای قاصدکها
از رویای نیما می گویم:
» خبری نیست مرا»
سکوت خانه را باور می کنم
تنهائیم را باور می کنم.
احمدی پناه
18/آبان /87
دیدگاهها : 2 دیدگاه »
برچسبها: یک شعر از تنهایی
دستهها : خودمونی, شعر, شعرهای خودم
9 11 2008
درون شهر
باسنگینی خاطرات شبانه ات راه می افتی
از هجوم نگاه ها می گریزی
هراسان بدرون کوچه نا آشنا می دوی
می ایستی
چشم می گشایی
کسی نیست
کوچه نا آشنا سکوت می کند
راه می افتی
زیر لب زمزمه می کنی
«چیزی نیست
خودم را فراموش کرده ام».
17/آبان/87
دیدگاهها : 6 دیدگاه »
دستهها : شعرهای خودم
8 11 2008
در انتظار استقبال قاصدکهاست
ابر سفید بزرگی که بر بالای شهر مانده است.
مرداد87-اراک
دیدگاهها : بیان دیدگاه »
دستهها : شعرهای خودم
